تبليغاتX

تلخ ِ تلخ

322

ساعت ۵.۳۰ بعد از ظهر ... درب اصلی دانشگاه ... هجوم جمع های ۲نفره ای که این روزا حالمو به هم میزنه ... نگاهم به کفشهاو قدمهامه ... تند تند راه میرمو به حال دگرگون امروزم فکر میکنم ... از صبح یه  دلشوره و دلتنگی افتاده به جونم ... و اینجا ... توی گلوم نشسته و داره خفم میکنه ...

میدون انقلاب ... روبروی سینما ... دستام تو جیبمه و نگاهم همچنان به قدمهام ... میرسم به ورودی مترو ... نگاهم دقیق میفته تو صورتتو اون لبخند همیشگیت چنان آرومم میکنه که بغض امروزمو فراموش میکنم ...

چه خوب شد دیدمت رفیق روزای شیداییم ! :)

نشستیم حرف زدیمو حرف زدیمو حرف زدیم ... از دل دادنت گفتی و من نیشم بــــــاااز شد که بالاخره تو هم آره؟... گفتم خب؟ تعریف کن !

گفتی : من او را دوست دارم و او دیگری را و دیگری دیگری را ... و ما همیشه تنهاییم !

آخ که نمیدونی چقد تلخم کردی ... نا امیدم کردی از همون یه ذره قلبی که واسم مونده بود و دو دستی چسبیده بودمش!

میگی : حس میکنم دارم از دست میرم ... چیزی ندارم بهت بگم که خودم سالــــهــــــاست که از دست رفته ام !

لبخند میزنم و میگم فراموش میشه ... فراموش میشه و تو میشی یه آدم دیگه ... بی قلب ... بی احساس ... بی تفاوت ... بی زندگی!

توی دلم میگم : من دلمو می سپارم دست تو ! ... هر چه بادا باد !

ــ عاشقان را خدا صبر دهاد

هیچ کس را بلای عشق مباد!   


| |

هوم؟

(مخاطب خاص)

بوی تنت را لا به لای استخوانهای شکسته ام

پنهان میکنم

تو آنقدر تازه ای

که من هیچ وقت پیر نمیشوم !

 

ــ خیلی سخته که از دلت بگذری ...نه؟

 چشمامو بستمو از حرف دلم گذشتم ...

 آخ که این بغض لعنتی هی میشکنه و شوووورم میکنه

هی میشکنه و شووووورم میکنه ...

 


| |

و من درگیر ٍ خوشبختی ام

گوشی رو که قطع می کنم ... میام روی صندلی رو به پنجره می شینم ... انگار خشکم زده ... خیره میشم به گربه ای که خودشو از نرده های بالای در آویزون کرده ...

اوووففــــــ... نفسهام سنگینه چرا ؟ ... دستمو گره میکنم تو ی سینم ... قلبم داره کنده میشه انگار ... پنجره رو باز میکنم ... خودمو می کشونم تا لب پنجره ... این چه مکالمه ای بود آخه خدا ... نفس کم میارم ... به تک تک کلمه هام فکر میکنم ... کاش مخاطب اون مکالمه من نبودم ... کاش اصلا تو نبودی ... من نمی فهمم چرا آدما اینجورین؟ ... دلم میخواد سر خودم فریاد بزنم : " آآآی دختر! ۶ماه پیش رو یادت رفته ؟...اون تصمیم ها رو یادت رفته ؟" ... چرا من اینجوری شدم ؟ ... چرا من دیگه "من" نیستم ؟... دستامو میذارم روی صورتم ... آروم زمزمه میکنم : خدایا مراقبم باش ... خب؟

رعدو برق میزنه و همه ی حواسمو از خودم پرت میکنه ... وای ... تو چقدر هستی ... چقدر پررنگی ... چقدر کنارمی!

ــ هوای امشبم بی تو خرابه !


| |

میان من و این بغض ِ بی قرار ، جای تو خالی

داشتم زندگیمو می کردم

اومدی حالمو عوض کردی

همه چیز خوب بود قبل از تو

عشق با من غریبگی می کرد

یه نفر داشت با خودش تـــــنـــــهــــا

زیر این سقف زندگی می کرد !

 

ــ حال و روز خوبی ندارم ... سر در گمم ... مضطربم ... اصلا یه جورایی داغونم رفیق ...


| |

318

یه خروار حرف دارم ... یه دنیا گله گی و دلخوری و دلتنگی ... تو که دردمو نمیفهمی ... پس دیگه هیچ ! ... هیچ حرفی باقی نمیمونه ... واسه دل ِ چسبناکی که من دارم ... بَر ِش دارم برم ناکجا آباد ... شاید نبودنم اینجوری راحت ترت می کنه ... هوم؟

به مقدار ِ زیادی دعا نیاز دارم ... اگر بلدید دعام کنید !


| |

nothing ... but love

می نویسم : "دوستت دارم " و قایمش میکنم ... تو به درد زندگی نمی خوری !

تو را باید نوشت و گذاشت وسط همان شعرها و قصه هایی که از آن آمده ای ... اینجا جای تو نیست ... آرومی زندگی من جای دلهره ها و پریشونی های تو نیست !

 


| |

316

آرامم ... گله ای نیست ... انتظاری نیست ... اشکی نیست ... بهانه ای نیست ... این روزها تنها آرامم ... یک وحشی آرام !

آنقدر آرام که به جنون چندین ساله ام ٬ شک کرده ام ! می ترسم نکند مرده باشم و خودم هم ندانم ...!


| |

گرمای دخترونه

بعضی آدما سکوتشون درد داره واسم ... اشک داره واسم ... دلـــــــــــــتـــنـــــــــگــــــــــی داره ... بعضی آدما رفتنشون هم فرقی نداره .... بود و نبودشون تفاوتی توی حال و روزم نداره ... بعضی آدما حضورشون نگرانم میکنه ... تلخم میکنه ...بعضی آدما همراهیشون آرومم میکنه ... حواسش به من نیست اما تمــــام حواسم بهشه ... به گرمایی که به لحظه هام میده ... حواسم به بودنش هست که یه وقتی حرارت لحظه هام از بین نره ...

میفهمی دختر؟ حواسم خیلی خوووووب بهت هست ... پس بیا تو لحظه هام


| |

Deja Vu

خسته ام این روزا ... خسته ام ... !

 

ــ زبان خامه ندارد سر بیان فراق

  وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق

 

 

 

 


| |

:-&

از آدمایی که همه اعضای بدنشون چٍشمه حالم بهم میخوره ... از تویی که دو روزه مث میخ داری تو اعصاب من فرو میری حالم بهم میخوره ... ازون 6ماه گذشته ی لعنتی حالم بهم میخوره ... از تو که فکرت خوابو از چشام گرفته حالم بهم میخوره ...

من نمیدونم توی لامصب واسه چی میای تو ذهنمو همه ی انرژی و توانمو میگیریو ... همه ی وقتو زندگیمو اشغال میکنی ... من نمیدونم منِ احمق واسه چی به فکرت فکر میکنمو ... چشمامو می بندمو ... میرم تو غار تنهایی خودم ... من نمیدونم خدای به این بزرگی واسه چی این ذهن ِ لعنتی ِ منو از فکر ِ توی ِ لعنتی پاک نمیکنه ... این روزا هیچی نمیدونم ... هیچی نمیفهمم ... فقط توی ِ غار ِتنهایی ِ لعنتی ِ خودم سیر میکنم !

یارب از ابر ِ هدایت

برسان بارانی !


| |

چینی نازک تنهایی من

وقتی داری درس میخونی و خودتو میکشی تا یه مثقال تمرکز کنی روی جزوت ... و مثلا برای حضور ذهن بیشتر گوشیای کنارتو سایلنت کردی ... دو خط میخونی ... حواست میره جایی که نباید... دوباره اخم میکنی و بیشتر ذهنتو جمع میکنی ... چند خط  میخونی ... بازم به خودت میای و اینجا نیستی  ... داری به امروزت فکر میکنی ...یه کلمه ی اینگلیسی مینویسی تو حاشیه جزوت ... نگاش که میکنی ... وقتی میخونیشـــــــــــــــــ ....

ناخوداگاه که اسم یه غریبه رو کنار جزوت مینویسی ... یعنی دلت ... دلت بی سروسامون شده و حواست نیست!

 

ــ نه وصل بماند و

  نه واصل

 


| |

311

کویر بودم ...

شبهام شده بود ستاره های کویر و روزام آفتاب تصنعیش ...

آرومم کرد اون همه سکوت !

 

 


| |

دارم تاوان ِ دلــــــــتــــنـــــــــگیـــــــــمـــــــو میدم

ــ این روزا سنگینم ... هوای اتاقم ...  هوای دلم ... هوای چشمام ... حتی هوای دلتنگیام سنگینه ... یه چیزی ... مثل یه گوله اشک ... اینجا ... گوشه ی چشمم ... شایدم ته ِ دلم ... گیر کرده ... سنگینم کرده ... راه ِ این نفسهای لعنتی رو بسته ... یکی درمیون نفس میکشم ... یکی در میون آدما رو میبینم ... خودمو می سپارم دست ِ بارونو ... زلف ِ نامجو رو گوش میدم و ...

هوای دلم سنگینه ... خیلی سنگین ... !

 

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه ....

پووووووفـــــــــ


| |

309

چرا من خواب ِ تو رو دیدم دیشب؟ ... میدونی فکر می کنم ... نه آرزو می کنم ... احساست همونی باشه که تو خواب بود ... باور کن اگه بدونم هـــــنــــــوز پای رفاقتمون ... نه پای خواهریمون هستی همین جمله ی تکراری رو بهت میگم : " تو هم شبا خواب نداری... نه؟ ... بگو که دلت برام تنگ شده " ... باور کن دلم حتی واسه لجبازی هاتم تنگ شده ... دختره ی احمق :دی

به قول بزرگی باید به نشانه ها احترام گذاشت ... اینم یه نشونه ی خووووبه ... نه ؟


| |

308

میام توی بالکن و هدفون توی گوشمه و می جنگم با اشکایی که دارن میریزن ... که دارن آتیشم میزنن ... اس ام اس میزنی : " نــــبــیــنــــم غـــمــــو اشــــکـــو تــــو چــــشــــمـــــات! " ... دلم میخواد از همین بالا فریـــــــــاد بزنم : حــــالــــم ازت بــــهـــــم  مـــیـــخــــوره لــعــنــتـــــــــی ! ... خدایا من کجا برم که آرامش داشته باشم ... کجا برم که بتونم زندگی کنم ... اس ام اس میزنم :"منم مثل تو با خودم تنهام ... منم خسته ست تموم دنیام ... منم سخت میگذره همه شبهام " ... دارم آتیش می گیرم ... رها می کنم تمــــام بغضی که راه نفسهامو بسته ... که داره خفم میکنه ... گوشیو خاموش میکنمو پرت میکنم زیر ِ تخت ... حالا بازم حرفی داری برای گفتن ؟!!

نمی دونم چند سال می گذره از اون شبی که از اتاق کناری بهت اس ام اس زدم : " بیـــــــا دنــــیــــــای مــــن بـــــــــاش تــــــــو " ... و سکوت کردی ... من اما مطمئن بودم این ازون سکوتاست که با سر میای... نه؟ ... اینطور نبود؟ ... سکوت کردی اما صبح که اس ام اس ت رو دیدم تعجب نکردم ... نوشتی :" کــــه خــــــالـــیــــــه از تــــــو شــــــبــــام " ... تعجب نکردم چون می دونستم با سر میای ... بعدش هم توی کافه بارون اون اتفاق لعنتی تمام ِ شبهامو دزدید ... نه فقط شبای خالی از تو رو ... همه ی شبهامو ... همه ی ستاره هامو ... تو اینقدر بی جرات نبودی که بخوای بعدش بری جایی مثل عمان و خودتو گم و گور کنی ... اینقدر کوچیک نشناخته بودمت ... اما رفتی تو ... رفتی ... !

حالا الان اومدی شدی سایه ی من که چی رو ثابت کنی؟ ... باور کن نه توی دانشگاه خبریه که تو دنبالش می گردی ... نه توی چارچوب اون پنجره که چشمات خوابو از چشمام گرفته ... که اگه قرار به نوشتن و گفتن باشه  ... یه دنیــــــــــا حرف دارم برات ... که کلمه کلمه ش رو قورت دادم به امید اینکه تو تموم شدی ... اما چرا نمیزاری تموم شه ؟ ... من دارم غم ِ بابا رو از چشماش می بینم ... این برای من یعنی جهنم ... باید یادت باشه که من از همون روزا با یه اخم بابا می مُردم ... چرا این چیزا رو یادت نمیاد؟ ... فقط حرفای خودت یادته ؟... 

تو رو به اون خدات چشماتو از رو زندگی ِ من بردار ... داره می شکنه زندگیم ... چشمای بابا غم داره ... می فهمی لعنتــــی؟؟... 


| |

ببین آشفته گشته وضع و حالم !

ساعت ۲ نصفه شبه ... چشمام هنوووووز بازه ... ساعت ۳ ... هنوووووز دارم سهراب میخونم ... ساعت ۴ ... کلافم ازین همه درد ... ساعت ۵ ... نه فایده نداره ... میام توی حیات ... کمی که هوا به کله م بخوره حالو هوام عوض میشه ... ساعت ۶ ... بابا sms میزنه: " دختر تو خواب نداری؟ " ... لباس میپوشم و از خونه میزنم بیرون ... باور کن خودمم نمیدونم چی تو این مخم میگذره که اینجوری از زندگی انداختتم ... تا ۹ تو خیابونا میگردم و آخر دور میزنم میام پایین ... هوای گرم این خونه ی لعنتی انگار می سوزونتم ... میام تو اتاق ... پرده رو میکشم کنار ... تمااااااام در و پنجره ها رو باز میزارم تا یخ بزنم ... تا منجمد شم !

این دل وامونده ی من هر وقت که می گیره و نمی دونه واسه کی ایــــــــــنــــــــــقــــــــــــد تنگ شده ... داستان اون پسرک عاشق رو میخواد ... برای بار هزاااارم تایتانیک رو میبینم و طبق روال همیشه آخرش قُلُپ قُلُپ اشک میریزم ... برای پسرکی که به هیچ دلخوش بود ... بیچاره م میکنه این صدای celin dion ... خرابم میکنه با این غم ِ توی صداش ... با این غم ِ توی صداش ... !!!

ــ بی قرار ِ توام و در دلِ تنگم گاه هاست ...

   آه ... بی تاب شدن عادت ِ کم حوصله هاست!

(بی مخاطب!)

 


| |

م ز ا ح م

  فاصله تان را با آدمها رعایت کنید

   آدمها یکدفعه میزنند روی ترمز !!!

 

ــ روی ترمزم ... میفهمی لعنتی؟؟؟!!


| |

م ز ا ح م

گفته بودم نیا و حالو هوامو نریز به هم .... گفته بودم دورمو خیط قرمز بکش ... گفته بودم دیگه نمی خوام خبری از هیچ جا بشنوم ... گفته بودم من یه آدم ِ دیگه شدم که به دردت نمی خوره ... که به دردت نمی خورم ... گفته بودم نذار تلختر از اینی که هستم بشم ... گفته بودم دیگه برگشتی نیست و خودتو خسته نکن ... گفته بودم نمیخوام دویست بار تاوان یه اشتباهو بدم ... گفته بودم به اون کسی که می پرستی بی خیال ... گفته بودم دست از سرم بردار...

گفته بودم ... نه؟!!  


| |

304

یادمه ۴ سال پیش ... نه ... ۵ سال پیش که سر دوستی با محیا داشتیم با هم دعوا می کردیم و یک ماه درمیون با هم قهر بودیم ... حس کردم حداقل توی دعوا کردن و کلکل کردن و لجبازی خیلی شبیه همیم ... اونقدری که به اندازه ی خودم واسم قابل پیش بینی بودی ... شبیه هم بودیم و دشمن هم ... یک سال ِ تمام من می خواستم سر از تن تو جدا کنم .... سال بعد اما نمی دونم چی شد که سر و کله ی زینب پیدا شد ... دیگه سوژه ی ما دوتا واسه دعوا و قهر و لجبازی شد زینب! ... خنده ام میگیره ازون همه بچه بازی ... اما توی همون بچه بازیا بزرگ شدیم و الان ...

اینقدری با هم دشمن بودیم که بین همه ی بچه ها تابلو ترین رابطه شده بودیم ... همیشه دنبال هم اما علیه هم ! ... هه! ... بیچاره اون معاون ِ بدبخت که به عید نرسیده گریه اش گرفته بود از دست ما وشیطونی هامون ... به قول تو ترقه بودیم ... آخر سال شد و دیگه نه مدرسه میذاشت با هم باشیم نه خودمون می خواستیم ... نمی دونم چی شده بود که عید سال آخری که باهم بودیم مثلا واسه همیشه قهر کردیم و یه جورایی قطع رابطه ! ... بعد تو دیگه بغل دست من نَشستی ... رفتی ردیف سمت راست کلاس ... و من سعی کردم به روی خودم نیارم چقدر سخته واسم که روزی بیام مدرسه و سوژه ای واسه ویجان و اضطراب و فیلم بازی کردن توی دفتر نداشته باشم ... چقدر سخته واسم سر زنگ استاد سربندی آروم بشینم و آخر کلاس استاد بیرونمون نکنه ... خلاصه سخت بود ... میدونی خودت هم که سخت بود ! ... خلاصه سال تموم شد و هر کدوم رفتیم یه خراب شده ی دیگه !... توی اون دوسال تقریبا ازهم بی خبر بودیم  مگر گاهی مسنجر و اینترنت ... تا اینکه یه روز رفتم اون سالنامه ی سرمه ای رو خوندم که توش ۱۱ صفحه فقط از روزای مشترک و خنده هامون گفته بودی ... دلم خیلی هواتو کرد ... شمارتو نمی دونم از کجا پیدا کردم و بهت زنگ زدم ... گفتی الزهرا قبول شدی و همچنان مثل خودم در حال آتیش سوزوندن بودی ! ... نمی دونم یه ماهی گذشته بود از مهر یا نه که اولین قرارمونو دم ِ دانشگاه  من گذاشتیم ... یه کم رفتیم خیابون گردی و حرف زدیم و حس کردم هنوووووز شبیه خودمی ...  آرزوهات ... خواسته هات ... هنوز شبیه فکرای من بود ... گفتی دوس دارم ویالون بزنم ... گفتم میتونی بیای موسسمون و تو هم مثل من بشی خرااااب موسیقی و نت هاش !

ازون اولین قرارمون تقریبا دوسالی میگذره ... فکر کنم دیگه زیادی با هم رفیق شدیم که آخرش دهنتو باز کردی و هر چی از تو دهنت درومد توی اون چند تا  sms نوشتی و برام send کردی ... اینقدری sms هات واسم سنگین بود که جرات ندارم برگردم دوباره بخونمشون ... همون یه بار به اندازه ی کافی خرابم کرد ... که کارم به تصادف و سِرُم کشید !... راستش اولین باری بود که توی قهرا و دعواهامون حرفات دلمو شکست و یه جورایی زیادی به خودم گرفتم ... آخرش گفتی دیگه واسم مهم نیست باهات دوست باشم یا نه ... منم گفتم جهنم!... اما بعدش نشستم زار زدم ... برای خودم ... برای تو ... بیشتر برای تو ...که نمی فهمی داری چی کار می کنی ... داری چی می گی !... حالا ... میام بهت sms بزنم " چطوری دختر؟" ... یادم میفته ای وای!... بی خیال بابا ... sms رو میفرستم توی Draft و بی خیال میشم ... بی خیال !

بغض می کنمو پتو سبزه رو برمیدارمو ماگمو پر از چایی میکنمو میام تو حیاط ... میام توی حیاط ... فایل BarobaX رو باز میکنمو عکسامونو می بینم ... هه! ... نصف عکسامون توی رستوران و کافی شاپه ... یاد حرف امیر و سامان میفتم : شما دوتا جایی غیر از رستوران و کافی شاپ هم میرید ؟...هه!

پووووووووف

بی خیال دختر! ... بی خیال !

ــ ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم  

 


| |

ما شبی دست براریم و دعایی بکنیم

نمی دونم چی میشه که یه آدم اینقدر کوچیک میشه ... اینقدر خودشو فراموش میکنه ... راستش از حرفات دلم گرفت ... از کوچیکی اون آدم پستی که در موردش حرف زدی ... از دل داغون خودت که برام گفتی ... از حا ل و روز خرابت که داره از کلمه هات میباره ...

خیلی دلم گرفت ... یاد آنا افتادم که چند روز پیش زنگ زده بود و گفته بود که این مشکلی که شده براش سرطان داره زندگیشو آواااار میکنه ... یاد منصوره افتادم که تو اوج رفاه و امکانات بیماری اش آرامش رو براش محال کرده ... یاد دل لعنتی خودم افتادم که با چه حال و روزی ناامید شده بودم از هر راه حل و رحمت و حتی معجزه ای ... یاد ایمان افتادم که که لبخندا و خنده هاش شده اخم و غصه  و انگار زندگیش رو دور تند مصیبته ...!

نمیدونم چیه علت این همه درد!

_ یاد حرفای پدر ژپتو به پینوکیو افتادم :

  پینوکیو ! چوبی بمان ....

  آدم ها سنگی اند ، دنیایشان قشنگ نیست !


پ.ن: (مخاطب خاص) غصه دارم برات دختر ... گرچه خودم بهت گفتم بزن تو فاز بی خیالی و ندیده سر کن ... اما ... اما غصه دارم برات دختر !

_ شرابی تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش

  که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

_ خیلی خرابم ...

   نمی دونم چی شد که حال و هوای اینجا اینقد زوووووووددد حال و هوامو عوض کرد!


| |

300

_ دلم یک غریبه می خواهد که بیاید ... بنشیند ... فقط سکوت کند و من هی حرف بزنم و بزنم و بزنم و ...

تا کمی کم شود این همه بار ! 

بعد بلند شود و برود ... انگار نه انگار !



| |

299

ای که به جز تو نمانده مرا مگر آه من

من همه شوق توام منگر به گناه من

تـــــــــو تب و تاب رسیدن من به قرار دل

مـــــــن غم و حسرت و در به دری

تو پـــنـــــاه من !


| |

گرگ

ــ میگه: چیه ؟ نیستی دیگه ؟

   میگم: به توبه اعتقاد داری ؟

   میگه: هه! توبه ی گرگ مرگه رفیق !

   خفه میشم و این شالگردن لعنتی رو از دور گردنم باز می کنم که انگار  با این بغض لعنتی تر که هر ساعت میاد سراغم دست به دست هم دادن تا خفم کنن !

   خفه میشم انگار!

 

ــ(مخاطب خاص) از تو یکی انتظار نداشتم لامصب ... بد جا خورم ... بد رفتی جاده خاکی!


| |

297

ــ من واقعا نمی تونم خدا رو درک کنم ... آخه چرا واسه موجودات بدبختی مثل ما "دل" آفریده ؟ ... نه واقعا چرا ؟ ... من نمیدونم باید با دلم چی کار کنم ؟ ... دلم میخواد کاری رو انجام بدم که دلم نمیخواد !!! ... خب حالا باید چی کار کرد باهاش ؟!! ... هوم ؟

 

ــ من شعر می نویسم و سیگار می كشم

  تو دود می شوی و من از خواب می پرم

 

 


| |

296

ـــ گاهی هیچ کس را نداشته باشی بهتر است ... داشتن ِ بعضی ها تنهاترت می کند ...!

 

http://s1.picofile.com/file/6662428568/boy_ocean_peace_sad_photography_cute_bd7af8a5328db1b035ade0e070082d82_h.jpg


| |

295

ـــ یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

    آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

    وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

    آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

    من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

    چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی


| |

294


و گاهی زندگی چنان بیخ گلویت را می گیرد، و راه نفست را می بندد،

که حتی مرگ هم، با آن همه عظمت،

هرگز نمی تواند ...

 


| |

293

ـــ وقتی دل من شوووور میزنه ... یعنی یه اتفاقی قراره بیفته ... یعنی زنگ خــــــطـــــــــــــر !

مراقب خودت باش!

ـــ تو دنبال چی میگردی تو زندگی من پسر؟ ... به خدا دیگه هیچی واسم نمونده که بخوام تو رو آروم کنم ... که بخوای با حرفام آروم بشی... بیا و بی خیال این دختر بدبخت شو  که ... که خیلی کم آورده !

ـــ شور ِ شورم !


| |

292

یادم نمیاد کی بود که خواستم فراموش کنم ... همه ی چیزایی رو که آتیشم میزد ... اما فراموش کردم ... حتی اون ۴ سال رو ... حتی اون آدم جدیدو که به قول تو معلوم نیس از کجا سررسیدو تماااام رویاهاتو ریخت به هم ... که حتی باهاش به تلخی هم نرسیدم ... اما فراموش کردم ... آدمایی رو که با یادشون تمام تنم یخ میشه و صورتم شور!

دعا میکنم حرفایی که درموردت شنیدم دروغ باشه ... خدایــــــــاا جون خودت این ارامش لعنتیم خراب نشه ... بذار همشون با لبخند از یادم برن نه با یه خروااار فحشو بدوبیراهو... بـــــــازم تلخی!

پــــووووووفــــــ...

ــ یکی بیاد که این روزا منو از دست خودم نــــــــجــــــــــات بده ...

 


| |

START

هنوز نمی دونم حالم برای شروع خوبه یا نه ... نمی دونم اصلا میشه شروع کرد یا نه ... میشه ادامه داد یا نه ...

ــ می خور

که عاشقی

نه به کسب است و

اختیار!


| |